السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )

419

قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )

كار داشت . روزى شخصى ، مرواريدى را براى فروش نزد آن پسر آورد . آن پسر مرواريد را به پنجاه هزار دينار خريد ؛ او مىدانست كه ارزش مرواريد بسيار بيش از اين است . ولى هنگامى كه خواست پول فروشنده را بپردازد متوجه شد كه كليد صندوق زير بالش پدرش است كه در خواب بود . او از فروشنده خواست كه اندكى صبر كند . ولى فروشنده پولش را به صورت فورى و نقدى مىخواست . آن پسر حاضر شد كه مرواريد را بيست هزار دينار گران‌تر بخرد تا شايد فروشنده تا بيدار شدن پدرش صبر كند ولى فروشنده صبر نكرد و مرواريدش را گرفت و رفت . هنگامى كه پدر آن جوان بيدار شد و از ماجرا آگاه گرديد گاوى بسيار زيبا و زرد را به او بخشيد . پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با شنيدن اين داستان فرمودند : بنگريد كه نيكى تا كجا انسان را پيش مىبرد . ابن عباس گويد : مردى نيكوكار در ميان بنى اسرائيل زندگى مىكرد كه از مال دنيا تنها گوساله‌اى زيبا داشت . روزى گوساله‌اش را به بيشه برد و از خدا خواست كه آن را براى پسر خردسالش حفظ كند . پس از چندى آن مرد از دنيا رفت . گوساله روزبه‌روز بزرگتر مىشد و آن پسر نيز هيزم مىفروخت . او مادرى پير و بيمار داشت و ثلثى از شب را به پرستارى از مادرش سپرى مىكرد و باقيمانده شب را به استراحت و عبادت مىپرداخت . روزى مادرش به او گفت كه به ميان بيشه برو و گوساله‌اى را كه پدرت به ارث نهاده پيدا كن . نشانه گوساله آن است كه از پوستش نورى زردرنگ مىدرخشد . آن جوان وارد بيشه شد و خداوند را به ابراهيم و اسحاق و يعقوب سوگند داد تا حيوان نزدش آيد . ديرى نپاييد كه گاوى زردرنگ نزدش آمد و به اذن خداوند به سخن درآمد و گفت : اى جوان نيكوكار ! بر پشت من بنشين . آن پسر به همراه گاوش به راه افتادند و در ميانه راه ، ابليس به شكل چوپانى پديدار شد و به او گفت : من چوپانى هستم كه به سوى خانواده‌ام مىروم و گاوم را گم كرده‌ام . گاوت را بده تا به ازاى آن دو گاو به تو بخشم . آن جوان گفت : اگر پاكدلانه سخن گفته باشى خداوند تو را بىنياز مىگرداند ولى چوپان در گفته‌اش